صفحه اصلی / پروژه عادت‌سازی / ۱۲ پرسش که زندگی شما را تغییر می‌دهند

۱۲ پرسش که زندگی شما را تغییر می‌دهند

نویسنده: رایِن هالیدی

مترجم: کبرا حسینی

تاریخ انتشار: ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۷

منبع: thoughtcatalog.com

 

مقدمه:

غریزه حکم می‌کند که به دنبال پاسخ‌ها باشیم، اما حقیقت این است که از پرسش‌ها بیشتر می‌آموزیم.

حتی پرسش‌های لفظی که به نظر می‌رسد جوابی نداشته باشند، به ما فشار بیشتری می‌آورند.

فکر می‌کنی کی هستی؟ این چیزها چه معنی دارد؟ چرا؟ چرا؟چرا؟

پرسشِ درست، در زمانِ درست می‌تواند جریان یک زندگی را تغییر دهد، یک ذهن آشفته را آرام سازد، یا یک قلب خشمگین را التیام بخشد.

ازآنجاکه هر موقعیتی می‌تواند بارها اتفاق بیفتد، به نظرم ۱۲ پرسش وجود دارد که شایسته است نه‌فقط یک‌بار بلکه بارها در طول عمر و بعضی را حتی چندین بار در طول روز از خودمان بپرسیم.

آن‌ها را از برخی خردمندترین فیلسوفان، تیزفکرترین اندیشمندان، بزرگ‌ترین رهبران و جذاب‌ترین گردن‌کلفت‌های تاریخ گردآورده‌ام.

ادعا نمی‌کنم که پاسخ تمام آن‌ها را می‌دانم، اما می‌توانم بگویم که ارزش به چالش کشیدن شمارا دارد؛ البته اگر به آن‌ها اجازه دهید که روی شما کار کنند تا شما را تغییر دهند.

حالا با پرسیدن آغاز کنید:

سؤال ۱

با چه کسی وقت می‌گذرانید؟

گوته می‌گوید: «به من بگو با چه کسی وقت می‌گذرانی تا به تو بگویم که هستی.» کسانی که می‌شناسیم و کارهایی که انجام می‌دهیم بیش از هر عامل دیگری بر آنچه خواهیم شد مؤثرند.

چون آنچه انجام می‌دهید شمارا کنار دیگران قرار می‌دهد، و افرادی که شما کنارشان هستید روی کارهای شما تأثیر دارند.

درباره‌ی دوستان و همکارانتان فکر کنید: آیا آن‌ها منبع الهام شما هستند، به شما اعتبار می‌دهند یا شمارا پایین می‌کشند؟

به نظر می‌رسد ما می‌فهمیم نوجوانی که با همسالانی وقت می‌گذراند که نمی‌خواهند در زندگی به‌جایی برسند، احتمالاً خودش هم در زندگی به‌جایی نخواهد رسید.

چیزی که کمتر می‌فهمیم آن است که بزرگ‌سالی که با افرادی وقت می‌گذراند که برایشان تلف کردن وقت و زندگی ناشاد داشتن مهم نیست، گزینه‌هایی شبیه آن‌ها را انتخاب خواهد کرد.

زندگی شما محیط اطرافش را شبیه‌سازی می‌کند (بن هاردی[۱] این را اثر مجاورت می‌نامد). پس اطرافیان خود را عاقلانه انتخاب کنید.

سؤال ۲

آیا همه چیز در کنترل من است؟

اپیکتتوس[۲] می‌گوید وظیفۀ اصلی یک فیلسوف آن است که آنچه در کنترل اوست را ازآنچه در کنترل او نیست، تشخیص دهد، چه چیزی به ما مربوط است و چه چیزی به ما مربوط نیست؟

ما وقت بسیار زیادی برای چیزهای غیرمرتبط تلف می‌کنیم و فرصت‌های زیادی را از دست می‌دهیم چون به چیزهای مربوط به خودمان برچسب‌های غلط می‌زنیم.

کارهای ما، افکار ما، احساسات ما، این‌ها به ما مربوط‌اند. افراد دیگر، اوضاع آب‌وهوا، رویدادهای بیرونی، به ما مربوط نیستند ولی ما برای آن‌ها وقت صرف می‌کنیم.

تشخیص درست شمارا شادتر، قوی‌تر و موفق‌تر می‌کند چون باعث می‌شود منابعتان را فقط روی جاهای مرتبط متمرکز کنید.

سؤال ۳

روز ایده‌آل شما چطور است؟

اگر نمی‌دانید روز ایده‌آل شما چه روزی است، چطور می‌توانید تصمیم بگیرید یا برنامه‌ریزی شما به‌گونه‌ای باشد که مطمئن شوید به‌طور منظم آن را تجربه می‌کنید؟

مهم است که از لذت‌بخش‌ترین و راضی‌کننده‌ترین روزهای زندگی‌تان فهرستی داشته باشید.

در آن روزها چه‌کار کردید؟

چرا آن‌ها را دوست دارید؟

حالا مطمئن باشید که شغلتان، زندگی شخصی‌تان حتی محل زندگی‌تان شمارا به سمت لذت و رضایت می‌برد نه این‌که از آن دور کند.

اگر دفتر کار نمی‌خواهید، دفتر کار فراهم نکنید من شرکتم را از راه دور اداره می‌کنم.

اگر از کنترل کردن لذت می‌برید و به شما حس خوبی می‌دهد، پس احتمالاً به مسئولیت‌های زیادی نیاز دارید و ملزومات آن را فراهم کنید.

اگر نفوذ را بیشتر از موفقیت مادی دوست دارید، پس مطمئن شوید که کارتان شمارا به این لذت برساند.

اگر انسان آرامی هستید، پس سبک زندگی‌تان باید آرامش‌بخش باشد نه این‌که مدام مجبور شوید خودتان نباشید.

اگر با توجه و همکاری احساس کامیابی می‌کنید، پس چنین چیزی را انتخاب کنید.

اگر می‌خواهید مدت طولانی در یک جا زندگی کنید، شاید بهتر باشد خانه‌ای بخرید اگرنه خانه نخرید و مواردی شبیه این‌ها.

سؤال ۴

بودن یا انجام دادن؟

یکی از بهترین استراتژیست‌های قرن اخیر، جان بوید، از دستیاران جوانش می‌پرسید: «بودن یا انجام دادن؟ می‌خواهید کدام راه را بروید؟»

آیا عاشق تصویر موفقیت می‌شوید یا بر هدف بزرگ‌تری تمرکز می‌کنید؟

آیا به عنوانتان، تعداد طرفدارانتان و مبلغ چک‌هایتان دل‌خوش خواهید بود یا یک فضیلت واقعی و قابل‌اندازه‌گیری شما را راضی خواهد کرد؟

جان بوید می‌گوید: «در زندگی یک فهرست حضوروغیاب وجود دارد و افراد را بر اساس پاسخشان به این پرسش دسته‌بندی خواهد کرد، کسانی که عمل می‌کنند و کسانی که فقط ادعا می‌کنند.»

کدام‌یک خواهید بود؟ تابه‌حال کدام‌یک بوده‌اید؟

اگر من برای خودم نیستم پس چه کسی برای من است؟ اگر فقط برای خودم هستم، من کیستم؟ ترجمۀ دیگر جملۀ دوم این است «اگر فقطِ فقط برای خودم هستم، من چیستم؟» جواب این است: «بدترین». این سؤال از هیلل بزرگ[۳] نقل‌شده (و جملۀ موردعلاقۀ رید هافمن، سرمایه‌گذار و کارآفرین آمریکایی هم بوده است). این‌که بخواهید در یادها بمانید، به مدارج عالی برسید و برای خود و خانواده‌تان آسایش فراهم کنید، باعث می‌شود انسان بدی نباشید.

مشکل آن است که این تنها خواستۀ شما باشد. تعادلی وجود دارد. به کسی مثل ژنرال جرج مارشال فکر کنید که جایزۀ صلح نوبل برای طرح مارشال را از آن خود کرد. او هم ویژگی‌هایی مثل دیگران داشت ازجمله علاقه به خود، غرور، بزرگ‌منشی، جاه‌طلبی، اما آن‌ها را با حس فروتنی و خشوع، کم‌رنگ کرده بود.

وقتی روزولت در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ به او پیشنهاد کرد فرماندهی سربازان را بپذیرد گفت: «آقای رئیس‌جمهور، هرچه شما تصمیم بگیرید می‌پذیرم، خواسته‌های من مهم نیست.»

نتیجه این شد که آیزنهاور رهبری حمله را به عهده گرفت و آن را به بهترین نحو انجام داد. کمی بعد فرصتی برای مارشال پیش آمد که تاریخ را تغییر دهد، برندۀ جایزۀ نوبل شود و به‌عنوان وزیر امور خارجه، اروپا را نجات دهد.

سؤال ۵

با نگرانی و ترس چه چیزی را از دست می‌دهم؟

همان‌طور که گاوین دِبِکِر در موهبت ترس می‌نویسد: «وقتی نگرانید از خودتان بپرسید الآن چه چیزی را نمی‌خواهم ببینم؟ چه چیزهایی را از دست می‌دهید وقتی علیرغم نگاه باطنی، هوشیاری یا دانایی، نگران بودن را انتخاب می‌کنید؟»

به‌عبارت‌دیگر، آیا ناراحت بودن گزینه‌های بیشتری برایتان فراهم می‌کند؟

موانع در زندگی، ما را احساساتی می‌کنند اما تنها راهی که دوام می‌آوریم یا بر آن‌ها چیره می‌شویم این است که احساسات پریشان‌کننده را بررسی کنیم.

اگر استوار بمانیم، دیگر مهم نیست چه پیش می‌آید یا رویدادهای بیرونی چقدر ممکن است نوسان داشته باشند.

یونانیان واژه‌ای برای این حالت داشتند: “آپاثیا”. یعنی نوعی خودداری آرام که در غیاب احساسات غیرمنطقی یا افراطی پدید می‌آید.

پس وقتی می‌بینید خودتان را به احساسات پریشان‌کننده سپرده‌اید، برای بازگشت دوباره به مسیر اصلی کافی است به خودتان یادآوری کنید که هزینۀ آن‌ها چقدر است؟ شما با عصبی بودن، ترسیدن یا اضطراب چه چیزی را از دست می‌دهید؟ توجه و تمرکز به کارتان از بین می‌رود. می‌توانید این هزینه را بپردازید؟ احتمالاً نه.

سؤال ۶

آیا کارم را انجام می‌دهم؟

فرمان سه‌کلمه‌ای بیل بِلیچیک، نیک سَبَن، شان پِیتِن، جیسِن گَرِت[۴] این است:

کارتان را انجام دهید.

آخرین چیزی که جان وودن[۵] بزرگ پیش از هر بازی به بازیکنانش در رختکن می‌گفت این بود: «خوب، من کارم را انجام داده‌ام.»

پس سؤال این است: آیا شما هم دارید کارتان را انجام می‌دهید؟ اصلاً می‌دانید آن کار چیست؟

اینکه بدانیم ممکن است سرمان خیلی شلوغ باشد و از شدت کار بسیار خسته باشیم ولی هنوز هم کارمان به پایان نرسیده باشد، اهمیت زیادی دارد. شاید چیزهایی ما را به خود مشغول کرده باشند که مهم نیستند.

شاید داریم در کار دیگری دخالت می‌کنیم و به حوزۀ دیگری سرک می‌کشیم.

شاید داریم وقت تلف می‌کنیم و کار خودمان را به تعویق می‌اندازیم.

همۀ این‌ها ما را مشغول نگه می‌دارند اما نه در آن کاری که مهم است.

سؤال ۷

چه چیزی از همه مهم‌تر است؟

اگر نمی‌دانید مهم‌ترین چیز برای شما چیست، چطور می‌توانید به آن اولویت بدهید؟

چطور می‌فهمید که برای رسیدن به آن گام‌های درستی برمی‌دارید؟

شاید برای شما خانواده از همه چیز مهم‌تر است؟ بسیار عالی، پس این اولویت شماست.

یعنی نه‌تنها باید خودتان را با معیارهای مربوط به خانواده ارزیابی کنید بلکه باید از مقایسۀ خودتان با افرادی که اولویت‌های دیگری دارند، دست‌بردارید.

شاید برای شما پول مهم‌ترین چیز است. خیلی خوب، برای به دست آوردنش تلاش کنید.

همان‌طور که مایکل لوئیس[۶] می‌نویسد: «مشکل، دروغ گفتن به خودتان است.»

باید اولویتتان را، هرچه که هست، بشناسید. فقط در این صورت خواهید فهمید چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. فقط در این صورت می‌توانید نه بگویید و از رقابت‌های احمقانه‌ای که به شما مربوط نیست، انصراف دهید.

فقط در این صورت می‌توانید آدم‌های «موفق» را نادیده بگیرید چون بیشتر آن‌ها با شما و حتی گاهی با خودشان هم هیچ نسبتی ندارند.

در این صورت است که  می‌توانید آن اعتماد آرام را در خودتان پدید بیاورید که سنکا[۷] آن را “یوتیمیا” می‌نامد: «باور به این‌که در مسیر درست قرار دارید، در چندراهی‌های زیاد دیگری که در مسیرتان قرار می‌گیرند، گیج نمی‌شوید و به آدم‌هایی که ناامیدانه گم شده‌اند، نمی‌پیوندید.»

سؤال ۸

کاری که انجام می‌دهم برای کیست؟

اگر دارید چیزی درست می‌کنید، چیزی می‌فروشید، سعی کنید به آدم‌هایی برسید که بتوانید این سؤال را به آن‌ها جواب دهید.

شگفت‌آور است که چند کارآفرین، نویسنده، فروشنده، حتی سیاستمدار هرگز به خودشان زحمت نمی‌دهند که لحظه‌ای درنگ کنند و از خود بپرسند مخاطب من در اینجا کیست؟

نتیجه این است که یا پیامشان رنگ و بو ندارد یا گروه اشتباهی را هدف گرفته‌اند (که پیامد آن شکست است).

هر آفریننده‌ای باید درنگ کند و واقعاً دربارۀ این‌که مخاطبش کیست، بیندیشد.

این آدم‌ها چه می‌خواهند؟

به چه چیزی نیاز دارند؟

من چه ارزشی به آن‌ها ارائه می‌کنم؟

سعی نکنید خوش‌شانس باشید. حس ششمتان را دنبال نکنید. راه درست را بروید. سؤال بپرسید و مطمئن شوید جوابتان واضح است.

سؤال ۹

واقعاً کاری که انجام می‌دهم مهم است؟

علت این‌که خردمندان نمی‌گذارند اندیشۀ مرگ زیاد از ذهنشان دور شود (مِمِنتو موری[۸]) این است که به آن‌ها کمک می‌کند از خود بپرسند: اگر زندگی کوتاه بود، چیزی که درباره‌اش می‌اندیشم، نگرانم، برایش می‌جنگم، خودم را به خاطرش به دردسر می‌اندازم، اصلاً اهمیت داشت؟

غم‌انگیز است که جواب معمولاً منفی است.

بنابراین می‌خواهیم این سؤالات را بپرسیم، قبل از آن‌که وقت بیشتری تلف کنیم و عمر بیشتری هدر دهیم.

مارکوس اورلیوس[۹] به خودش یادآوری می‌کرد: «فرض کنید الآن لحظۀ مرگ شماست، ببینیم چه می‌کنید، چه می‌گویید و چه می‌اندیشید.»

در این صورت، آیا بازهم چیزی که الآن این‌طور به آن مشغولید، اهمیت دارد؟

همان‌طور که استفِن کولبِرت، مردی که حادثۀ غم‌انگیز غیرقابل‌باوری را تجربه کرده، توضیح داده است: «وقتی ما دل‌شکسته می‌شدیم، مادرم می‌گفت در برابر ابدیت، ناکامی‌های زودگذر وجود دارند. این لحظه در برابر ابدیت، هیچ است.»

اگر چندان به لحظۀ کنونی که در آن شکست خورده‌اید، اهمیت ندهید، شما را به لحظۀ بعدی رهنمون می‌شود.

سؤال ۱۰

زمانِ زنده یا زمان مرده؟

در اوایل کارم گفتگوی کوتاهی با رابرت گرین (نویسنده) داشتم. مشغول کار تمام‌وقت خوبی بودم اما با پس‌انداز پول و اندیشیدن به آنچه بعد باید انجام دهم، حرکت بعدی‌ام را برنامه‌ریزی می‌کردم. به او گفتم می‌خواهم در آینده یک کتاب بنویسم اما دربارۀ موضوع، چگونگی و زمان نوشتن آن مطمئن نیستم.

به من گفت رایِن، دو نوع زمان داریم: «زمان مرده که در آن فقط منتظریم و زمان زنده که در آن یاد می‌گیریم و فعالیم و از منابعمان استفاده می‌کنیم.»

او تصمیم‌گیری را به عهدۀ خودم گذاشت که کدام را انتخاب کنم، زمان زنده یا زمان مرده؟ پس بگذارید دفعۀ بعد که دستتان را زیر چانه‌تان زده‌اید یا دارید وقت تلف می‌کنید و منتظرید، این سؤال به ذهنتان بیاید. بگذارید شما را به راه برگرداند. یک کتاب و یک‌ قلم بردارید و دوباره کار کنید.

نگذارید سرگردانی در افکار مختلف و رؤیاپردازی‌های احمقانه، حواستان را پرت کند.

هرلحظه تا آنجا که می‌توانید برای حرکت و رویداد بعدی آماده شوید. اگر می‌خواهید سازنده باشید، کاملاً زنده باشید.

سؤال ۱۱

چطور همان کسی بشوم که می‌خواهم باشم؟

ذهن ما توانایی فریبنده‌ای دارد که بین آنچه انجام می‌دهیم و آنچه هستیم، فرق بگذارد.

مشکل اینجاست که این فرق کاملاً بی‌معنی است. شما نمی‌توانید انسان خوبی باشید اگر مدام کارهای بد انجام دهید.

نمی‌توانید سخت‌کوش باشید اگر از هر میان‌بری برای در رفتن از زیر کار استفاده کنید.

مهم نیست که می‌گویید کسی را دوست دارید، مهم این است که نشان دهید او را دوست دارید.

نوشتۀ چِریل اِسترِید را به یاد آورید: «در سال‌های بیست‌سالگی دارید آنچه هستید، می‌شوید پس ممکن است بی‌شعور نشوید.» برای کل زندگی هم همین است.

شما همان کارهایی هستید که انجام می‌دهید، پس هر وقت کاری انجام می‌دهید از خودتان بپرسید آیا این بازتاب همان شخصی است که می‌خواهم باشم؟ آنچه خود را آن‌طور می‌بینم؟

روش ما برای انجام یک کار، روش ما برای انجام همۀ کارهاست. همان‌طور که هستیم. پس این سؤال را دربارۀ همۀ کارهایتان، افکارتان و سخنانتان بپرسید چون چنان تکثیر می‌شود که هیچ تصویر ذهنی یا باوری به‌ پای آن‌هم نمی‌رسد.

سؤال ۱۲

پرسش آخر.

این سؤال از ویکتور فرانکل بزرگ است، روان‌درمانگری که از آشویتز جان سالم به در برد و کتاب‌های زیبای زیادی نوشت. تا آنجا که می‌توانست کوشید پرسشی همیشگی که هر فیلسوف و هر جوان گرسنه‌ای با آن درگیر بوده را، مطرح کند: «معنای زندگی چیست؟» فرانکل هم با این سؤال دست‌وپنجه نرم کرد، قطعاً وحشت یک اردوگاه کار اجباری نازی‌ها و فقدان کل هستی یک نفر، شمارا هم با آن درگیر می‌کند. اما او فهمید که جواب ساده است، گرچه در نحوۀ پرسیدن سؤال، مشکلی وجود داشت. او می‌گفت: می‌بینید، ما نیستیم که از دنیا می‌پرسیم «معنای زندگی چیست؟» بلکه زندگی است که از ما می‌خواهد با کارها و تصمیماتمان به این پرسش پاسخ دهیم و در انتخاب‌ها و باورهایمان معنا بیافرینیم. فکر می‌کنم اگر خودمان را با پرسش‌های بالا به چالش بکشیم، در زندگی‌مان معنا می‌آفرینیم.

برای چه هستم؟

کارم چیست؟

می‌خواهم که باشم؟

چه چیزی به من مربوط است؟

یک روز خوب چطور است؟

قطعاً بعضی از این پرسش‌ها از بقیه آسان‌ترند اما جواب‌ها چندان آسان نیستند.

مهم‌ترین چیز، پرسیدن است.

 

 

[۱]– بنجامین هاردی نویسنده درزمینۀ توسعۀ فردی و انگیزش. م

[۲]– اپیکتت یا اپیکتتوس، فیلسوف رواقی یونان بود که در حدود سال ۵۵ میلادی به دنیا آمد. م

[۳]– یکی از رهبران مذهبی یهودی که ۱۱۰ سال قبل از میلاد مسیح به دنیا آمد. م

[۴]– این چهار نفر مربی فوتبال آمریکایی هستند. م

[۵]– بازیکن و مربی بسکتبال، اهل آمریکا که در ۲۰۱۰ از دنیا رفت. م

[۶]– نویسنده و روزنامه‌نگار امریکایی. م

[۷]– فیلسوف رواقی رومی که در سال ۶۵ میلادی از دنیا رفت. م

[۸]– “به خاطر داشته باش که تو خواهی مرد”، تصور این‌که هرلحظه، ممکن است آخرین لحظۀ عمرمان باشد. م

[۹]– یکی از امپراتوران روم که در سال ۱۲۱ میلادی به دنیا آمد. م

2 دیدگاه‌ها

  1. من کلمه به کلمه ی این مقاله رو خوندم واستفاده کردم و لذت بردم.

    واقعا هرچی تشکر کنم کمه…

  2. فوق العاده بود. همون چیزی که خیلی خیلی سال پیش بهش نیاز داشتم اما هیچ جایی نمیتونستم پیداش کنم. واقعا فوق العاده بود. ممنون و مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *